غزلي كه نا تمام ماند
تواز شرق زخمي دل نا گهان طلوع كردي " درآن فصل كسالت
زماني كه تنهايي در كنار با غچه سرد دلم كمين كرده بود...
طرح كمرنگي از قا مت يك مرد!!!
يعني تو همان مردي كه دستهايت بوي گندم مي دهد؟!
خوب يادم هست كه گفتي مي خواهي دستي بر پيشاني دلم بكشي و
اشكهاي گرمي كه آرام بر گونه بيمار من مي ريزد را نوازش كني تاخستگيها
را از تنم بگيري....................
چه شبهايي كه با تو حديثي داشتم از درد قدیم از روزهايي كه عاطفه از
دست ميرفت...........
به اميد اينكه تو سايه مرا همراهي كني" به اميد اينكه با تو رو به آفتاب
سفر كنم"به اوج قله هاي خطر..............
و اينگونه حماسه بي انتهاي ما آغاز شد با طنين صداي تو
براي پيدا كردن نشاني كوچه باغ"يا كليد گم شده پنجره رو به باغ
شايد خيابان سبز عشق
يا معرفت گم شده كه سالها به دنبال آ ن مي گشتم.
عجب حادثه اي!!!
حس ميكردم چيزي درون سينه من كم بوده بايد به چيزي در دلم اعتراف
كنم "ديگر دلم نمي خواست در شبهاي طوفاني بي تو سفر كنم كه طعمه
موج شوم......
ديگر دلم نمي خواست حرفهاي داغ دلم را ديوا ر بشنود ....
من آن روزها آسايشم را زير سايه تو جستجومي كردم ....
بي خبر ازا ينكه حادثه خبر نمي كند.حس ميكنم چون مسافري آمده بودي تا
دمي بيا سا يي و شايد شوق سفر به پاي من ببخشي يا شايد به من
بياموزي كه چگونه در خواب شبانه شهاب پيدا كنم يا چگونه در رقص سراب
" آب"يا اينكه چگونه دفتر شعرم را پر ترانه كنم"اي سايه دلتنگم
به وسعت حجم شب......شايد
سهم من از تو همين بود.
يك قاب عكس خالي"يك حسرت شبانه"گاهي دستي خيالي
و گذشت...........................
لحظه هاي كوتاه تو با من و آمد لحظه هاي بلند من بي تو و روزهايي كه
نيستيم "
و از تو تنها همين.....................
و باز اين منم كه در حجم زمان تنهايم.









