تبليغاتX
مرغ مهاجر

مرغ مهاجر

شمعی ولی چراغ شب ما که نیستی !

      

                                 

                  غزلي كه نا تمام ماند

تواز شرق زخمي دل نا گهان طلوع كردي ‌" درآن فصل كسالت

 

زماني كه تنهايي در كنار با غچه سرد دلم كمين كرده بود...

 

طرح كمرنگي از قا مت يك مرد!!!

 

يعني تو همان مردي كه دستهايت بوي گندم مي دهد؟!

 خوب يادم هست كه گفتي مي خواهي دستي بر پيشاني دلم بكشي و

اشكهاي گرمي كه آرام بر گونه بيمار من مي ريزد را نوازش كني تاخستگيها

را از تنم بگيري....................

 چه شبهايي كه با تو حديثي داشتم از درد قدیم از روزهايي كه عاطفه از

دست ميرفت...........

به اميد اينكه تو سايه مرا همراهي كني" به اميد اينكه با تو رو به آفتاب

سفر كنم"به اوج قله هاي خطر..............

و اينگونه حماسه بي انتهاي ما آغاز شد با طنين صداي تو

براي پيدا كردن نشاني كوچه باغ"يا كليد گم شده پنجره رو به باغ

شايد خيابان سبز عشق

يا معرفت گم شده كه سالها به دنبال آ ن مي گشتم.

عجب حادثه اي!!!

حس ميكردم چيزي درون سينه من كم بوده بايد به چيزي در دلم اعتراف

كنم "ديگر دلم نمي خواست در شبهاي طوفاني بي تو سفر كنم كه طعمه

موج شوم......

ديگر دلم نمي خواست حرفهاي داغ دلم را ديوا ر بشنود ....

من آن روزها آسايشم را زير سايه تو جستجومي كردم ....

بي خبر ازا ينكه حادثه خبر نمي كند.حس ميكنم چون مسافري آمده بودي تا

دمي بيا سا يي و شايد شوق سفر به پاي من ببخشي يا شايد به من

بياموزي كه چگونه در خواب شبانه شهاب پيدا كنم يا چگونه در رقص سراب

" آب"يا اينكه چگونه دفتر شعرم را پر ترانه كنم"اي سايه دلتنگم

به وسعت حجم شب......شايد

سهم من از تو همين بود.

يك قاب عكس خالي"يك حسرت شبانه"گاهي دستي خيالي

و گذشت...........................

لحظه هاي كوتاه تو با من و آمد لحظه هاي بلند من بي تو و روزهايي كه

نيستيم "

و از تو تنها همين.....................

و باز اين منم كه در حجم زمان تنهايم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:21  توسط لیلا باران  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                 

                                                                                           

 

اكنون پايان روز است'كنار آتش آرام مي گيرم و گرم مي شوم

 

'به آواي پنهاني گوش مي دهم.......................................

 

گوش سپردن به اين آواي پنهان مرا دگرگون مي كند!!

 

نا خواسته احساس و انديشه هايم را با او تقسيم مي كنم

 

او لحظه هاي مرا با خود مي برد تا آنها را به آنچه مي توانند باشند بد ل كند.

 

لحظه هاي من در حين غو طه خوردن در اين رويا عشق را نفس مي كشند.

 

نمي دانم حقيقت است يا رويا؟؟

 

'چشمانم بسته است گويا خوابم'اما از هميشه هوشيارترم.............

 

حس ميكنم كسي با چشمان زلالش مرا مي نگرد

 

و با نگاهش

 

گوش مي دهد'آرام ميكند'دل گرم كننده است ..............

 

و به من مي گويد كه روياها،اميدها،عشق ها ومهرباني كه تا بحال تجربه نكرده ام

 

هنوز امكان ممكن شدن دارند هنوز فرصت تجربه كردنشان با من است.

 

مي دانم آغوش اين آواي پنهان گستره اي است براي بدل شدن به آنچه ميتوانم باشم.

 

در باز كردن پلكهايم ترديد دارم' مي ترسم مانند ابري در آسمان محو شود........

 

افكارم محتاطانه به دنبال لمس اوست..........................................

 

يك بوسه بي هوا به وقت رويا نفسهاي مرا رفته رفته منظم مي كند

 

دلم مي خواهد بخوابم.........................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:59  توسط لیلا باران  | 

 

                                                    

 

 

                                  عشق

                                                         

چگونه ميتوانم با اين زبان الكن عشق را آنگونه كه سزاوار است تفسير كنم.

 

 اي ناگهان تر از همه اتفاقها

 

 زماني كه به مهماني قلبم مي شتابي از شوق آ مد نت تمام درهاي نيمه باز يك جا باز مي شوند

 

 و مسير پر شده از باتلا قها جاي خود را به شمشادها مي دهد .

 

سفره احساس رونق مي گيرد و هوس مي كني دوبا ره سبز شوي گويي كه بهار در راه ا ست.

 

بهار من تو را مي خواهم...........................................

 

به قصد رفع عطش'به قصد صيد غزلهاي ناب'به قصد اينكه نعمت غم را از سفره من بگيري

 

و مرا با عطر گلهاي بهاري سر مست كني.

 

                             تو را مي خواهم كه با يادت زنده شوم.

 

اي عشق يك لحظه بي حمايت تو

 

 تركها به طاقها سر باز مي كنند

 

،قناريها در قفس بي بال و پر مي شوند و مي ميرند

 

و بي حضور تو اميدي به پيدايش سحرنيست.

 

شرمم مي آيد بي تو بر زمين باشم بي تو تلخم اگر خوش داشتي مرا با خود هم آغوش كن.

 

نميدانم چه بگويم.........................

 

وا ژه عشق مقدس تر از اين بازيهاست                دل خوشيهاي من اين قا فيه پردا زيها ست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:32  توسط لیلا باران  | 

کودکی

  

 

 

 

  

 

   امروز مي خواهم   پاهايم را به جاده ببخشم شايد گمشده ام را بيابم،

   كودكي ام را، كه در بخارآوازهاي يخ زده  گمشده است .

    تا دوباره لبخند د يروزم را ببينم..........

   د يروز روياهايم را به دست بوي سيب مي دادم امروز بايد آنها را در گلدان خواب رفته

   در قارقار كلاغي پير پنهان كنم.

 

    يادش به خير هلهلةئ كودكي!!!

 

  هنوز كودكي ام با روياهايش و شيرابه ئ آرزوهايش در دهان من شيرين است" دلم هواي گلوي شكسته ئ

 

شباني پير را دارد كه آه مرا در ني فوت كند و من همراه ناله ئ ني او كودكي ام را جستجو كنم...........

 

مي خواهم به ياد بياورم گهواره ام را؛ آن لالائي هاي فراموش شده را؛كه از زبان مهربانترين باران جهان

 

مي باريد و آرزوهاي مرا آبي مي كرد.

 

مي خواهم باز با مداد رنگي در گوشه اي از اتاق كوكب خانم را نقاشي كنم با دستاني كه بوي نان مي داد

 

و سفره اي كه رنگ تبسم داشت.

 

به يادت كه مي افتم گاهي تلخ از خاطرم مي گذ ري...............................................................

 

اما پرستويي بود كه مرا تا پاي پنجره مي كشاند و دردهاي مرا با خود مي برد و تحمل آن روزهاي

 

تلخ وعصرهاي انتظار را براي من آسان مي كرد.

 

‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹‹كودكي دوري از تو يك بغض بي انتهاست››››››››››››››››››››››››

 

نمي دانم تو از من گذشتي يا من از تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چند صباح ديگر گيسوان من با نور ماه حنا مي بند ند ولي من همچنان با نگاه تشنه در جستجوي توام.

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 9:1  توسط لیلا باران  | 

 

               

 

 

 

 

 

«««««««««««««««««««««« خاطره »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

آن شب به تماشاي خاطره هايت به خواب رفته بودم'خاطره هايي كه خستگي اشان

 

بر روي پيشاني ام پير شده ا ند. به يادت كه مي افتم ، چشمانم از چيزي شكايت

 

مي كند. ياد آن روزي كه تو را به باران سپردم و تو ساعتها زير باران روبروي

 

رفتنم نشستي و آوازت را در پشت من پنهان كردي و من در بي زباني ترانه هايت

 

از تو دور شدم.

 

بي آ ب و آ يينه بد رقه ام كردي!!!

 

من آ وازهاي قديمي و فرا موش شده را زمزمه مي كردم در حا ليكه دريايي برپشت

 

پلكهايم بود،سينه ام جنگلي بود از شعله و شقايق و تو خيره دربا د..............

 

يادت هست؟؟؟؟؟

 

حس مي كردم در انتهاي زمان قدم بر مي دارم'آ ن روز با ان همه باران تشنه به

 

خانه آ مد م ، به پشت پنجره رفتم ، با نگاه ترك خو ر ده ا م غروب را بدرقه كردم

 

يعني پايان ما همين بود؟؟؟..............

 

د ر؟ سالگرد باران سپاري ات باز به پشت پنجره ميروم با يك نگاه زمستاني ايستاده بر

 

صندلي خا طراتِ خا كستر شده، شكسته تر ا ز هميشه و باراني كه بي هنگام مي بارد.

 

و باران عاشق است وقتي كه مي بارد...............

 

«««««««««««««««««««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 21:18  توسط لیلا باران  | 

فرشته اي در كنار من است

 

شبهاي بي خوابي ؛ شبهاي لبريز از سوا ل؛ شبها ي پر از اشك و انزوا

 

سكوتي نفس گير

 

صدايي از درونم زمزمه مي كند هر چيزي را زماني هست.

 

همه چيز هميشگي و ماندگار نيست''بندها را بگشا'' و راهي شو....

 

به سوي كرانه اي تازه

 

حس ميكنم زندگي مرا دعوت به نو شدن ميكند ‌ٌٌٌ

 

ا و مي خواهد مرا از انجماد بيرون بياوردو من نيز در ارزوي درآمدن به نقشي تازه

 

با اميد به اين كه كليدهاي بسته حياتم را بيابم اين دعوت را مي پذيرم.

 

«««««««««حس ميكنم فرشته اي در كنار من ا ست »»»»»»»»»»

 

پس سالهايي كه گذشته اهميتي ندارند‍‍،ان چه از اين پس حا ‌ئزاهميت است

 

وسعت روح من است.            

                                            (( با الهام از شعرهاي مارگوت بيكل))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 11:18  توسط لیلا باران  | 

بهشت گمشده

 

                  

 

از دولت عشق از کوچه های باران گذشتم و در یک غروب جادوئی به بهشت رسیدم.

فرشتگان آنسوی میله هایی که با پارچه های سبز آذین بسته شده منتظرند.

این جا تنها جائی است که میله ها نشان از اسیری ندارند.

هر دو طرف میله ها نشانی از بهشت دارد.

شاید این جا بهشت گمشده ای است که سالهاست بدنبال آن میگردم.

این جا مانند وعده گاهی می ماند ،

حس می کنم روحم از این مکان مقدس به مکان مقدس تری پرواز می کند.

هرچه هست اختیار دیگر در دست من نیست.

دلم می خواهد عطری که در فضا پیچیده تشدید شود ، آنقدر که در آن غرق شوم ،

تا هر جا رفتم همه بدانند که من آن بهشت گمشده را دیدم.

این جا بود که صدائی به من گفت یاسین بخوان و من خواندم.

دیگر وقت رفتن رسیده است ، غم عجیبی تمام قلبم را فراگرفته.

به پشت سر که نگاه می کنم دوست ندارم برگردم ، اما هر چیزی را زمانی هست.

دوباره از کوچه های باران می گذرم و این بار تنها نیستم.

فضای کوچه ها آکنده از عطری است که مرا همراهی می کند.

حس می کنم تکه ای از بهشت را با خود آورده ام.

 

                

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 16:2  توسط لیلا باران  | 

زندگی

 

         زندگي

 

             

 

 

زندگي اينگونه در خيال تصويرت ميكردم.

چشمه اي آرام و جاري كه اين دختر بي پر پرواز سبكبار بر روي آن به هر سو پر خواهد كشيد و در اين گذر به قدرت خواهد رسيد.

بهشتي كه در آن خويشان هميشه بر سر پيمان و بيگانگان مهربانند ، با اين تصور زمان را چه دردناكانه زيستم.

تمناي من از تو اين است كه ديگر با من از وعده ها سخن نراني.

زندگي ، فريادهاي من هر لحظه لحني تازه دارد.

گوش هاي تو آيا ناله هاي سرد و فريادهاي بي طنين مرا مي شنود ؟

اقرار كن.... اقرار كن كه فرياد هاي مرا شنيده اي و اشك هاي مرا ديده اي ، ديگر دارد باورم ميشود كه لبخند دوباره ات را بيهوده منتظرم.

آن شبها كه تا دير هنگام بيدارم بارها به خود مي گويم : اي دخترك ،

پنبه را از گوشهايت بيرون آر ، چشم بند تيره را از نگاهت بردار

و چشمان درشتت را بگشا.

نيشت را باز كن لعنتي ، نيشخندي بزن.

بي خيال آنكه زمان بر چهره ات بي امان مي تازد.

دردا كه ديگر آسان نيست خنديدن.............

 

                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:55  توسط لیلا باران  | 

رهائی

      

 

از قفس تنگ دنیا دستانم را بیرون بردم ،

با سوز غریبانه دل از ان سوی ابرها مهربانم را خواندم

برای رهائی از قفس ،

 از او دو بال پر قدرت خواستم برای پرواز در معبر نور و شفا .

 ستاره ای از آسمان به من مژده پرواز داد .

حس قابل وصفی نبود همه وجود من او را فریاد میزد

و من پرواز کردم .                                

 

                                          

                              

رهائی چه زیبا بود در تمام لحظات او را کنارم حس می کردم ،

مانند مرحمی بر روی زخم های کهنه به من آرامش می بخشید .

شرح اشتیاق با او بودن حتی برای دمی ،

 قابل وصف نیست .

مهربانم ، آرام جانم به خود که آمدم

 از بال پرواز خبری نبود

من با یاد تو چنین مست شدم.

خدایا این مستی را از من مگیر.............

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:28  توسط لیلا باران  | 

قصه دلها

 

     

 

 يكي بود يكي نبود روزي روزگاري بود كه وقتي كسي نياز به محبت داشت

 

   مسافر قلبها مي شد و خيلي زود به مقصد مي رسيد.روزها گذشت و گذشت

 

   تا رسيد يم به قرن بي وفايي قرني كه ما توي اون زندگي مي كنيم"قرني كه

 

   وقتي محتاج محبتي زمزمه عاشقي ومحبت زياد مي شنوي"يك مشت حرفهاي

 

   تكراري كه خيلي زود فراموش مي شه..من و تو مسافر كجائيم؟؟؟

 

   گاهي فكر مي كنم چرا فاصله تا مقصد براي ما انقدر زياد شده "اصلا مقصدي

 

   براي ما هست. اين روزا مسافرا بين راه د يوونه حرفهايي مي شن كه مثل

 

   سراب " زود ناپديد مي شه .واسه همينه كه هميشه سرگرد ونن " نا اميد"

 

   خسته..............

 

  اگر مسا فري هم به مقصد برسه چند روزي مهمونه" ديگه توي قلبها جايي

 

  براي موندن و زندگي نيست ...خشك "خشك.

 

  روزهاي ما روزهاي پر از فريب " روزهاي پر از ترد يد ....................

 

  رسيدن به قلبها و موندن در اونجا ديگه داره  افسانه ميشه تو اين قرن

 

  همه دلا غريب و تنهان.

 

  گاهي وا سه اينكه از اين تنهايي در بيان خودشون به سادگي مي زنن و

 

  دلشون مي خواد گول بخورن براي همين سراب باور مي كنن وپيش ميرن

 

 اونايي كه بدرقشون مي كنن براشون خدا خدا ميكنن.

 

 بيا دستامون رو به آسمون بلند كنيم و از خدا بخواهيم كه توي سرزمين

 

 قلبهاي خشك بازم بارون بباره كه بشه باز اونجا موند"بشه باز اونجا

 

 زندگي كرد.                      

 

                        آمين

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 17:51  توسط لیلا باران  | 

لیلا

 

 

 

دختر باراني

 

حرفها دارم با تواي دختر باراني      ديگر شعر من در هفت اسمان تنها نيست


درخت جان تو شكوفه ريزان ميشود"وقتي دو چشمانت با يه كاسه پر از حرف كاهگلي مي شود و چهره ات

 

موج نرمي از غرور زنانگي را بر نفرت شهوت مردانگي مي كارد...تو راز مرا به سوي يك پنجره جلا دادي

 

كه او ديگر تنها نيست و خيالش خالي و سرد نيست.تو در انديشه اي غريب نشسته اي و دستان نجابتت تو

 

را به دامن يك  ستاره  مي نشاند كه آري) اين منم كه در دل سكوت شب ناز و عشوه هاي زيركانه ام را براي

 

هر كسي ترانه نمي كنم.) مي دانم كه آن  اتاق ساكت تو سرشار از مرز لذت دنيايي توست.

 

مي نشيني در بستر و خيره بر چشمان روياهاي خودت كه پر از قطره هاي الماس اصالت است"و آن را

 

لبريز از گل ياس ميكني و ارام كليد باغ بكارت را با طنين باد بر تن يك عشق پاك نهان مي كني و در وسعت

 

فصل ايما ن ساز حنجره ات را با يك ترانه كوك خواهي كرد وآ واي خويش را مستانه و سر گشته تقديم به

 

گل سرخ مقصود يا محبوبت مي كني.               

 

     تقديم به ليلاي عزيزم

 

(با تشكر از سحر دوست مهربان و دختر خاله عزيزم)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:10  توسط لیلا باران  | 

حادثه ی رفتنت

 

       

 

با دلی بی آرزو عاشق شدم  و حادثه یکی شدن اتفاق افتاد.  با اعتماد به شانه هایت قدم در جاده ای گذاشتم که تو در آن قدم برمی داشتی ، دلم همانند امواج دریا بود ، سرکش و مهارنشدنی . در جاده ای که تو قدم برمی داشتی ، من پرواز می کردم ، کاش لحظه ای اوج مرا می دیدی ، مطمئن بودم که اگر از پرواز خسته شوم جای امنی برای نشستن و آرام گرفتن دارم.

غیبت شانه هایت را در رویاها هم نمی دیدم ..........

و تو ، و تو  در یکی از شبهای بی ستاره در ظلمت شب به من خندیدی  و من تلخی خنده تو را با تمام وجودم حس کردم ، با اینکه نقش آنرا روی صورتت ندیدم و اینجا بود که لبان پر قصه تو بی صدا شد و تو رفتی .

من ماندم و شب های بی ستاره ، خاطرات پاره پاره  ، یه بغض تو گلو ، یه عکس روبرو و مرگ خوش باوری ، و این دل شکسته تحمل کرد .

اما این آخر بازی نبود و تو برگشتی ..........

تنها با یک آرزو ، فرصت خواستی تا دوباره با من یکی شوی .

گفتی : فراموش کن

گفتم : چگونه میتوانم آن غم های کهنه را فراموش کنم ، من خسته ام از هر چی که بود و هر چی که هست .

گفتی : فرصت بده

گفتم : فصل فرصت گذشته برو ، که حضورت حادثه ای خوش بود ، رفتنت حادثه ای خوش تر.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:6  توسط لیلا باران  | 

انتظار

 

                             

 

همه عمر انتظارت چقدر  قشنگه

 

من با اميد قدم در جاده سبز زندگي نهادم بي خبر از اينكه اجتماع وحشي در انتظار من است  

 

و من همچنان ناباورانه در اين جاده قدم ميزنم در حاليكه ترانه انتظار را زمزمه ميكنم.

 

همه عمر به انتظار لحظه روئيد ن"بارها شنيدم كه ميگويند لحظه روئيد ن نزديك است

 

 و من به انتظار باران محبت" كجاست باران محبتي كه نويد زندگي ميدهد.

 

گفتن اينجا لحظه آغازعشق است و من همچنا ن به انتظا ر.........

 

كجاست لحظه آغاز عشق؟؟؟؟

 

((جاده سبز زندگي سرابي بيش نبود))

 

در تمام اين سالها در امتداد كوچه اي دويدم كه حالا انتهاي آن بن بست است.

 

تمام سرمايه هايم را در امتداد اين كوچه از دست دادم و چه بي صدا شكستم....

 

حالا ميترسم ترس از اينكه خودم را نيز در اين هياهو گم كنم

 

در انتهاي اين كوچه بن بست باز به انتظار مي نشينم اين بار به انتظار يك ناجي ....

 

يك ناجي مهربون.

 

      كجاست اين مهربون تا بهش بگم همه عمر انتظارت سخته اما چه قشنگه!!!!!!!

 

 

 

 

                                                                                                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:31  توسط لیلا باران  | 

غروبي ديگر

 

                     

 

باز هم غروب شد ؛ پشت اين پنجره آسمان رنگ ديگري دارد

شايد رنگ دل من

باز چشمانم نگران است و بهت زده به افق مي نگرد

به پرواز پرنده ها كه آزادند

نمي دانم چشمانم در جستجوي چيست ؟

چيزي گلويم را مي فشارد

و گرماي عجيبي را بر روي گونه هايم حس مي كنم

ديگر چشمانم جائي را نمي بيند

و اينجاست كه دلم او را جستجو مي كند

آواي دلنشيني از دور مرا به سوي او مي خواند

خدايا از عميق ترين مكاني كه در دلم مي يابي به دنبال تو مي گردم

و در خيال خودم تورا ميابم

و اينجاست كه آرامش در من فرياد ميزند

فردا دوباره وقت غروب پشت همين پنجره خواهم آمد

پشت اين پنجره آسمان رنگ ديگري دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:41  توسط لیلا باران  |