بهشت گمشده

از دولت عشق از کوچه های باران گذشتم و در یک غروب جادوئی به بهشت رسیدم.
فرشتگان آنسوی میله هایی که با پارچه های سبز آذین بسته شده منتظرند.
این جا تنها جائی است که میله ها نشان از اسیری ندارند.
هر دو طرف میله ها نشانی از بهشت دارد.
شاید این جا بهشت گمشده ای است که سالهاست بدنبال آن میگردم.
این جا مانند وعده گاهی می ماند ،
حس می کنم روحم از این مکان مقدس به مکان مقدس تری پرواز می کند.
هرچه هست اختیار دیگر در دست من نیست.
دلم می خواهد عطری که در فضا پیچیده تشدید شود ، آنقدر که در آن غرق شوم ،
تا هر جا رفتم همه بدانند که من آن بهشت گمشده را دیدم.
این جا بود که صدائی به من گفت یاسین بخوان و من خواندم.
دیگر وقت رفتن رسیده است ، غم عجیبی تمام قلبم را فراگرفته.
به پشت سر که نگاه می کنم دوست ندارم برگردم ، اما هر چیزی را زمانی هست.
دوباره از کوچه های باران می گذرم و این بار تنها نیستم.
فضای کوچه ها آکنده از عطری است که مرا همراهی می کند.
حس می کنم تکه ای از بهشت را با خود آورده ام.

